محل تبلیغات شما



رها کن ، چه با دست و چه با چشمان ،،چه دست وهرچیز گیرنده ای که تورو به هرچیزی غیر از خودت وابسته کرده و تورو یا به عمق گذشته میبره و یا به اوج خیال پردازی های آینده نشانده و از هدیه خدا که الان همین لحظه است بی خبر کرده.

ما خدای خودمون هستیم و این حکمت عظیم رو‌نیروی برترمون بهمون داده اما متاسفانه بیشتر ما اونقدر این مورد رو توهم و نا باور میدونیم که فراموشش کردیم ،

از روزی که وارد این جهان شدیم تا به الان یک قدرت عظیم از خدا به ما داده شده ( باور) به خودت باور کن و خودت رو بساز با در لحظه بودن و اوج گرفتن بدن و ذهن تو اونقدر مقدسه که مثل سلامتیت نباید چیز غیر مثبت و‌مفید توش‌بریزی

تو میتونی به خواسته هات بریزی از زمانی‌که بخوای که تغییر کنی در رفتار و پندارت و خودت رو قادر به این عظمت بدونی ، فقط کافیه توی لحظه فکر کنی نه جلوتر و نه گذته یا دیروز و حتی یک اعت قبل و بعد و‌یا آینده هیچ کدام واقعیت موجود اکنون ابنجاست !

 م زندگیت خودت هستی

علی وزیری وصال

#شهود

#قانون_رهایی


به نام خالق علم و دانش.

همه ما این را میدانیم که انسان موجودی برتر و نماینده خدای بزرگ بر روی زمین است . . . !

اگر ما نماینده خدا هستیم پس چرا  بعضی از ما انسان ها به خود با افکار منفی زندگی خود را نابود می کنیم و خود را دست کم می گیریم .

خداوند متعال قدرتی در انسان قرار داده که شاید حتی خود انسان هم باور نکند .بله قدرت ، قدرتی به نام تفکر ، تصمیم ، هدف واراده .

شما فکر می کنید انسان های بزرگ مانند شکسپیر ، ناپلئون ، انیشتن، هیتلر ، ادیسون ، و دولتمندان دیگر چطور به موفقیت رسیدند؟ آیا آنها تک  بودند ؟ خیر ! چرا چون توانستند با سختی ها و مانع های زندگی بجنگند و به موفقیت برسند ، با  چه سلاحی ؟؟؟؟؟!!!!!! سلاحی به نام ذهن برتر و تفکر مثبت و اراده ی قوی خود را برای موفقیت درابتدا ساختند .

آیا ما هم می توانیم ؟ چرا نه؟ بله می تـــــــــــــــــــــوانیم! اما اول باید خود را برای جنگ با محدودیت ها تغییر دهیم که گفته شد داشتن سلاحی برتر که آن را در  (کتاب ذهن برتر کلید موفقیت) می توان یافت  . بنده شخصا خود را با همین کتاب تغییر دادم و به موفقیت رسیدم

چکیده ای از این کتاب:

گام ها برای اعتماد به نفس

  1. فهرستی ازموفقیت هایی راکه تا کنون نصیبتان شده تهیه کنید.

  2. هر چند یکبار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزنید.

  3. در هدف گذاری واقع بین باشید.

  4. هر چند یکبار بیرون از خانه غذا بخورید.

  5. در روز عشق(ولنتاین) برای خودتان کارت تبریک بخرید.

  6. هنر سوال کردن رو بیاموزید.

  7. هنر نه گفتن را بیاموزید.

  8. کارهایی که باید در طول روز انجام دهید مرور کنید.

  9. و.

 

پس با پشتکاری محکم و اراده قوی با استفاده از این کتاب خود را به آرزوهایمان برسانیم.

(علی وزیری وصال)

نام کتاب:  (ذهن برتر کلید موفقیت)

مولف:  غلامرضا گلچین

محل نگهداری :  هرمزگان بندرعباس کتابخانه علامه طباطبائی


پــــــــــــــــــــــــــدر

خسته خسته با دستای پینه بسته.

میره خونه با چهره ای لبخند نشسته.

میگه آروم از قصه ها تو ایــــوون.

میخونه از سهراب و رستم دستون.

میبوسه او با دستاش مینازه مارو.

عاشق که شه تو بغلش میندازه مارو.

میگه عزیزم ای نهال پاک و ریزم.

فرقی نداره هرجاکه باشی زندگیمو بپات می ریزم.

(علی وزیری وصال)


پروردگارم

مـــن آن زاده ی عشـــقم                  که در رهش دیــــوانه گشــتم

مـــن عاشق پروردگــارم                 جزاو دراین دوعالم همرهی ندارم

گـــرشوم عامل گنــاهم                   مـن در بخشش او شـــرم ســارم

ســــزاوارم  ،  ســــزاوارم                    گــــر نپذیرم کـــار گنــــاهـــم

یـــا رب شو تو یار و پناهی                 در ایـــن دنیای پســـت و فانی

از این جمال های زشــت و                 بی راهِ  و  زمزمه های  شیطانـی

                                                                                                    (علی وزیری وصال)


              (الله)

گفــــتم ز خـــــالق عشـــــقم

آن که دانـــــد از راز و سرشتم

خـود به خود درب دل باز شـــــد

نور امـــــــید بر دلــــــــم راه شد

وجودم به آسمان به یک نگاه شد

روح من آمــــاده ی پـــــــرواز شد

تا بگفتم (اِقرَا بِسم ربک الذی خلق)

خلقت انســـــــان و عالم دست حق

چشمه ی اشـــک چشـمم روا شد

تمام وجودم مهر و محبـــت الله شد

می گریستم زشوق وجودی بی همتا

تا بگفت: بـــــگو به نام خـــالقت الله

    ( علی وزیری وصال)


نویسنده : علی وزیری وصال

(نامه مجنون به لیلی)

سلام . اگه هنوز دوستم داری نامه ای کع واست نوشتم رو بخون . . . !

از کجا شروع کنم از چی بگم برات . . .!  میدونی اگه واسه ارزش انسان کلاس و درس بود دنیا بی رهم نمی شد البته اینم قبول دارم که به این دنیا میگن ( دنیای پست و فانی) . . . !  اگه عشق رو خراب نمی کردند و مقصد عشق واقعی رو می دونستند ،  بیشتر آدما عاشق هم بودند و واسه هم ارزش قاعل می شدند .

عشق کلمه ای که  باید مثل چیزای دیگه که بارزشند(قرآن، ناموس ، حرمت ، حجاب ، غیرت ، نماز ، احترام و . . . ) ، با ارزش بدونیم .  عشق حقیقی هیچ وقت انسان رو بد و گناه کار نمی کنه چون مقصد و اهدف نهاییش خداست و از همه مهم تر خالق عشق واقعی خداست ، حلا شاید بپرسی از کجا بدونیم که عشقمون واقعی ، من یه اعتقاد دارم که عشق واقعی بطور کلی هشت تا قانون داره:

1.قبولی خداوند

2.دوطرفه بودن عشق 3

.صداقت 4

.امید الهی و اعتماد به نفس

 5. اراده و تلاش

 6. عشق ورزیدن به معشوق بدون توقع

 7.آزادی(وابسته نبودن)

 8. اعتماد به همدیگر .

من عشق واقعی مو برات گذاشتم ، گفتم هستی؟ گفتی آره هستم و می خوامت ، همیشه با هم حرف می زدیم تو زبونمون فقط اسم خدا بود و برای آیندمون آرزو داشتیم می گفتیم (اینشاءالله .) . منم وقتی کارو عشق حقیقی رو ازت دیدم بهت عشقمو دادم ، دلمو بهت دادم. . .!

دل بردن از عاشق آسونه اما نگهداشتنش خیلی خیلی سخته ، تو تمام شرایط  ، تو افسردگی ها ، تو تنهایی ها تو شرایطی که برات سخت بود حتی باعث آبرو رفتگیمون میشد کنارت بودم اما حتی بخدا اندازه یه نوک سوزن بهت جسارت یا بی ادبی نکردم و خودمو با تکرار جمله ( لعنت خدا بر شیطان رانده شده . . .) کنترل می کردم .

بزرگترین اتفاقی که رام تو عشقمون برام افتاد خیانت دوستم بود که به من ضربه زد منو از تو که عشق واقعیم بودی دور کرد و هم از نظر دوستی و مرام  و هم از نظر مادی ضربه خوردم می بینی با سادگی که داشتم یه همکلاسی که دوسال کنار هم درس می خوندیم  به من خیانت کرد. دلیل دوری  سه ماه من از تو این بود . . .! من نمی خواستم از خانوادم و عشقم دور بشم ، نمی دونم شاید این حکمت الهی بود . این برام یه تجربه و درس و عبرت شد از همه لحاظ. . . !

وقتی به شهرمون رسیدم ، دیدم پدر و مادرم با گریه منو می خوان ولی از خودم بدم اومده بود . وقتی اومدم پیشت فهمیدم تو  این مدت دوری از من ، تو هم سخت ترین و بدترین حال و احوال رو گذروندی ، بعد از چند وقت بحث دوری باز با هم مهربون و خدایی شدیم اما دیدم چهرت خیلی شکسته و فهمیدم شبا گریه میکنی و از من بدت میاد وقتی این رو فهمیدم هزار با سرمو به دیوار میزدم. گفتم بذار ازت جداشم من لیاقت همچین عشقی رو ندارم ولی تو پا فشاری کردی. . . به خودم گفتم چرا می خوای به عشقت جفا کنی ؟ با تمام وجود سعس کردم تلاش کردم که از افسردگی درت بیارم

و دیگه شبا گریه نکنی بعد دو ماه با تلاش و سعی به حرمت الهی و عظمت الله تو روح و روانت بهتر شد به خودم افتخار می کردم که عشقم دوبار به امید و ایمان رسید و همیشه به خدا می گفتم: خداجون شکرت که  کاری کردی عشق من میتونه با خدای خودش یعنی خودت خدا جون راز و نیاز کنه و نمازشو دوباره ادامه بده . این برام بزرگترین افتخار بود. . . . . اما یه روز گفتی یه دفتر خاطره دارم می خواهی بخونیش ؟ گفتم: بله چرا که نه گفتی: پس اگه تو هم دفتر خاطره داری بیار باهم عوض کنیم . . .

یه روز دفترمو ورداشتم و با ذوق و شوق به دیدنت اومدم و با هم از زندگی ، عظمت خدا ، اسم فرزندمون، نماز و خانواده هامون حرف می زدیم وقتی که حرف و گفتگوی شیرینمون تموم شد از تو کیف قهو ه ای رنگت یه دفتر صورتی رنگ با یه قفل کوچولو روش بود بهم دادی و گفتی این دفتر خاطراتم !

منم دفترمو بهت دادم و دفترتو ازت گرفتم ولی گفتی صبر کن اینم کلیدش . . . !

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم که  چی تو این دفتره ؟ باهمدیگه خداحافظی کردیمو من امدم خونه . . . دفتر رو سریع باز که کردم دیدم خیلی خاطره نوشتی خیلی زیاد بود گفتم بذار بعدا می خونم سریع گذاشتمش یجای امن . . . وبعد از گذشت کارام دفترو که باز کردمو صفحه ی اولش رو که  خوندم چشمام پر از اشک شد از تمام دردِ تنهایی و بی کسی که تو مدت دوری کشیده نوشته بودی و هم از آرزوهات که دوست داشتی باهم با داشته باشیم کلاً یه نامه هم به من هم به خدای مهربونمون نوشته بودی

می دونی چقدر دوستتدارم ، می دونی چقدربرام ارزش داری چون عشق واقعی من هستی . وقتی از کنارم رفتی آخرین جمله ای که گفتی : خیلی دوست دارم با خدام باشم ، من خدام و از یاد بردم برو برو)

از این به بعد فهمیدم که به عشق الهیت رسیدی و دوستداری مثل من با خدا باشی . اول اسرار و التماست کردم اما فایده نداشت ولی دیگه فهمیدم که بهت وابسته شدم نه عاشق دیگه گفتم بذار آزادت بذارم و با خدای خودت راز و نیاز کنی.  مادرم  مهربونم بهم گفت عزیزم ناراهت نباش تازه اول عشقتی اون دوست داره بذار با خداش باشه و حرف دلشو با خدا بزنه . . . . .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پس همیشه بدانیم برای ثبت نام در عشق واقعی اول گفتگو و وصال به خدا بعد عشق زمینی . . .

امیدوارم از این داستان شیرین هم لذت ببرید. . . . . . . . !


به نام خدا امری را جزم خواهی کرد که برایت مقرر خواهد شد.

تصور کردن یک امر و عملی است با قدرت که با داشتن ایمان به خدا و خود و امیدی بی پایان و نداشتن شک و تردید در عمل به عینیت و حقیقت می پیوندد که برای مثال یک داستان فرانسوی این موضوع را تایید میکند:

::: مردی فقیر از جاده ای می گذشت که مسافری به او رسید و او را متوقف کرد و گفت :

((رفیق می بیتم که تهی دست و فقیریُ بیا این طلا را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق در ثروت باشی! ))

 فقیر از این خوش اقبالی به وجد در آمد و طلا را به خانه آورد ُ بی درنگ کاری یافت و چنان در طول عمر ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت .!!!!!

سالها گذشت و او که مردی ثروتمند و دولتمند شده بود روزی در راهی به مرد فقیری برخورد و گفت:

((بیا رفیق من این طلا را به و می دهم تا سراسر عمر غرق در ثروت باشی!))

مرد مسکین طلا گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت :

(( اما این که برنجی بیش نیست ! ))

پس حکایت این است که مرد مسکین نخست با طلایی که برنجی بیش نبود خود را ثروتمند و خوش اقبال تصور کرده بود .(منبع : کتاب :چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) ص۹۱

نکته : همیشه این را بدانیم که که اگر درخواسته ای از خدا داریم پیشاپیش از ستاندش شکر گذار باشیم !

نکته: اگر آدمی بتواند مسئاله ی خود را به خداون بزرگ بسپارد بی درنگ خواسته اش عینیت خواهد یافت! 

نکته : این را بدانیم که اگر در نزد خدا خواسته ای دارید و می خواهید آن خواسته به زور یا با عجله بدست آورید ُ این را بدانید خداوند آن خواسته را متوقف خواهد کرد ُ زیرا قاضی اصلی خواسته خداوند است نه شما!

 

همیشه و همه جا در راه الهی و به سوی اهداف مهم قدم می نهیم

گرد آوری : علی وزیری وصال

منبع :

کتاب  :چهار اثر از فلورانس اسکاول شین


رمان کوتاه بنام:

یار علی!

نویسنده : علی وزیری وصال

سلام . . . خوب بخونید!

ساعت 12 شب بود که آماده شدم واسه خوابیدن ، اما یه احساس تو وجودم بود. . . آروم دراز کشیدم ولی یه سوال واسم پیش اومد اتفاقی که : آیا دوست داشتن جرمه ؟ نمیدونم یدفعه گوشیمو ورداشتم و این سوال رو به چند نفر فرستادم ، اما از کسی خبری نشد!؟  اما یه پیغام واسم اومد که نوشته بود: "سلام ، نه جرم نیست ولی به شرط اینکه توام با هوس نباشه!"

یک لحظه به ذهنم پاسخی خطور کرد ، پیامی نوشتم:" آفرین ، هوس نه دوست داشتنه ، نه عشق" چند دقیقه بعد پیغام اومد که نوشته بود:"هر انسانی حق دوست داشتن و دوست داشتنی شدن رو داره"

پاسخ دادم :"درسته ، اما این ضرب المثل امروزی هم ضمیمه این میکنیم(که مردم عقلشون به چشمشونه)

پاسخ داد: "بله متاسفانه،خبر دیگه علی آقا؟"

پاسخ دادم: " خبر از دنیای من : 1.سلامتی 2. موفقیت 3. دنیایی آرام توأم ازدانش و علوم ناشناخته الهی. شما چه خبر؟"

دلیل از این پاسخ این بود که خیلی عاشق درس و تحقیق و پژوهش بودم و اسم خودمو گذاشته بودم پژوهشگر. یکم دلم به دنیای علم و دانش رفت و فکرم به چیزایی بود که هنوز برای ما شناخته نشده و فقط خدا خالق و دانا این علوم هستش چند لحظه بعد. . .

پاسخ داد:" خداروشکر ، منم سلامتی و سعی و تلاش و پشتکار برای داشتن روزهای خوب و خاطرات خوب"

تو دلم گفتم آفرین به این همه امید و پشتکار .

پاسخ دادم:"اهل مطالعه که هستید؟ . . . بیشتر چه زمینه ها؟"

تودلم گفتم الان چی می خواد بگه؟

پاسخ داد:" صد در صد ، آموزشی ، علمی ، تاریخی ، داستان های آموزنده"

به خودم گفتم:  ای ول پس به دانش و موارد مورد علاقش به من هم می خوره"

ازش پرسیدم" آیا عاشق چیزی یا کسی باشیم حتمأ بهش می رسیم ؟"

آخه برای خودم هم سوال بود ، منم عاشق بودم. . .!

تودلم گفتم چی می خواد بگه؟ یعنی چه پاسخی داره که بده؟ پاسخ داد:

" پنجاه ، پنجاه ، من کلی عاشق میشناسم که به عشقشون نرسیدن"

من مخالف شدم و سریع تو ذهنم یک جواب محکم اومد و پاسخ دادم:

" ولی من یک اعتقاد دارم: عشق ، قانونی داره که خداوند قاضی آن است:

1.قبولی خداوند 2.دوطرفه بودن عشق 3.صداقت 4.امید الهی و اعتماد به نفس 5. اراده و تلاش 6. عشق ورزیدن به معشوق بدون توقع 7.آزادی(وابسته نبودن) 8. اعتماد به همدیگر .

با این قوانین به این عشق ، عشق واقعی می گویندکه به همدیگرخواهند رسید."

واقعاً دیگه گفتم مخالفت خودمو اعلام کردم و با یک پیام پاسخ داد:

" براوووو، احسنت، آفرین، زیبا گفتی "

منم پاسخ دادم:" ممنون"

با پاسخی که داد مطمئن شدم که تسلیم حرف من شد. . . . بدون خداحافظی

گوشیمو گذاشتم کنارم و آروم به خواب رفتم. . .

ساعت 6 صبح بود که چشمام باز شد. . . بیدار شدم. . . نگاهی به پنجره کردم یک لحظه دیدم که هوا داره آروم روشن میشه واسه بیدار شدن  زود بود . . .

گفتم: بذار یکم دیگه بخوابم . . .

 چشمامو بستم ولی انگار یکی بهم می گفت: پاشو کار داری . . .

یه حسی منو گرفته بود که انگار دلم برای یکی تنگ شده . . .

 یه بغز تو گلوم افتاده بود که انگار واقعاً دلم برای یکی که ازم دور هستش تنگه . . .

به خودم گفتم: علی یعنی چی شده؟ تصمیم گرفتم برم حموم ، وقتی پامو تو حیاط گذاشتم دیدم هوا سردِ ، رفتم که صورتمو بشورم آب سرد بود دیگه چاره ای نداشتم ، وقتی آب رو به صورتم زدم انگار عصاب صورتم یخ کرد، گفتم: حالا موقع حمومِ!  رفتم آبگرم کن رودیدم آب داغِ داغِ گفتم امروز ، روز خوبیه ، سریع رفتم حموم و امدم بیرون، بعد از یه صبحانه و یه چای مَشت ، رفتم وسایلمو جمع کنم که وقتی گوشیمو ورداشتم ،دیدم یکی از عزیزانم پاسخ پیام دیشب رو داده ، گفتم بعد 8ساعت حالا پیام بهم رسید بهش پیام دادم اونم پیام داد دیدم نه بیداره پس الان پیام منو دیده ، رفتم تو خاطراتم و تو ذهنم گفتم: این همون کسی بود که تو بد ترین شرایط زندگیم پیشم بوده در خاطراتم: تغریبأ یکسال پیش تو بیمارستان وقتی بعد از حمله تشنج به مغزم به هوش اومدم اون زیر دستگاه تنفس و کنترل قلب روی تخت تو قسمت  اورژانس کنار من بود.  اون هم تشنج کرده بود ، مادر مهربون و معصومش  که بهش میگم خاله جون بالاسرش بود وقتی بهوش امده بودم منم حس بینایی و کنترل عصابم رو از دست داده بودم  و مادر مهربونم بالا سرم  که با صورتی آشفته بهم نگاه می کرد.

 خاله جون خیلی نگران فرزندش بود ، مثل پروانه  دور شمع ، منم ناراحت شدم . . . براش دعا کردم که بهوش بیاد و حالش بهتر بشه ، وقتی حالش بهتر شد من خوشحال شدم. از خاطرات پریدم بیرونو به خودم اومدم . . . تو پیام نوشته بود :" سلام نه ، چیه بازم عاشق شدی؟" با سلام و احوال پرسی  بهش پیام دادم  و  گوشیمو گذاشتم تو جیبم  آماده شدم برای رفتن به کتابخونه . درب حیاط رو که باز کردم  گفتم : بسم الله الرحمن الرحیم. دوتا کیف همرام بود، یه کیف واسه

کتابها و یکی دیگه برای لب تاپ ، به سمت کتابخونه حرکت می کردم ، می دیدم چه هوایی ، چه صبح قشنگی ، هوا خیلی عالی بود .

دوباره ذهنم رفت به سمت همون دلتنگی ، دوباره حس و بغز تو وجودم رو گرفت انگار یکی رو دارم که یار منه و دوستش دارم و نمی تونم رهاش کنم ، تو کوچه پس کوچه ها راه می رفتم و مردم و میدیم ، هرکی دنبال کار خودش بود و زندگی می کرد  یدفعه دیدم که یه بوی بسیار دیونه کننده از نون های محلی به مشامم خورد، یکم جلوتر دیدم چند نفر از خانم های محل نشست و دارن نون محلی درست می کنند و به مردم محل می فروشند. هیچ به راه خودم ادامه دادم که صدای گنجشک ها هم به گوشم می رسید واقعا عاشق این صبح و روز بودم ولی هنوز بغز منو گرفته بود و اذیتم می کرد و برام کنجکاوی بوجود آورد که چرا اینجور شدم؟

تو همون لحظه تو دلم گفتم: من یکی رو می خوام که باهم دیگه کلی گفتگو کنیم و تمام حرف دلمو بهش بزنم، یکی که بهش اعتماد داشته باشم و از داشتنش لذت ببرم ،کسی که راز دارم باشه و من هم برای اون. تو همون لحظه  نصیحت مادرم به ذهنم رسید که مادر گفته بود،( عزیزم همیشه راز دار باش و رازتو به هر کسی نگو) ، به خودم گفتم آره مادرم راست می گفت باید رازمو نگهدارم. ولی من اگه با کسی دردودل نکنم که می میرم داشتم به راهم ادامه می دادم که به یک پارک رسیدم که به پدری دیدم که با دختر کوچولوی خشکلش داره بازی می کنه یه لبخند کوچیک زدم و یواش با صدای آروم گفتم ماشاالله . . . !

بخودم گفتم دختر و پدر چه ارتباط صمیمی باهم دارند . از پارک گذشتم و وارد یک کوچه شدم هنوز تو فکر بودم و سرم پایین بود ، سرمو که بالا آوردم دیدم یک زوج جوون بیست متر جلوتر از من دارن کنار هم به سمت جلو راه می رند. اول احساس حسودی کردم اما سریع خودمو اصلاح کردم ، می دیدم با چه لبخند و آرامشی با هم در گفتگو هستند و می خندند ، پسر جوون یک پیراهن چهار خونه قرمز و سفید رنگ ، با یه شلوار مشکی و یه کوله پشتی کرم رنگ هم روی شونه چپش داشت و لاغر اندام بود و خانومش با  اعبای مشکی برسر و با دوتا کیف بدست داشت راه می رفت . . .

سرمو انداختم پایین با خودم گفتم یعنی میشه منم با یکی دردودل کنم ؟!!!

یک لحظه از فکر اومدم بیرون سرمو که بالا اوردم دیدم زوج جوون از کوچه خارج شد.

گفتم خدا نگهدارشون . یه لحظه رفتم تو فکر عشق و  زندگی و همسر داری سریع خودمو اصلاح کردم. به خودم گفتم خجالت بکش زوده براتو. .!

از خودم پرسیدم این همه انسان روی زمین ، این همه آدم که دارم می بینم حرف دلشونو با کی می زنند . کجا حرف دلشونو تخلیه می کنند و خالص می شند؟

آیا همش همسر میتونه راز دار باشه

به تحقیق و دست آورد های خودم تو روانشناسی فکر کردم که دلیل افسردگی آدما نداشتن یه همزبون و همیارِ کسی که  پیشش گریه کنیم و از زندگیمون براش بگیم ، چون آدم یه موجود اجتماعی هستش که از تنهایی بدش میاد کسانی هم که از تنهایی خوششون میاد بی شک افسورده و ناراحت هستند ، داشتم زیر درخت ها راه میرفتم که صدای کلاغ ها به سرم می رسید و باد به درخت های سرسبزو می وزید و منم قدم می زدم که به چشمم به یک رفتگر افتاد که داشت چارو می زد می گفتم این رفتگر الان تو چه فکری هستش؟ یارش کیه؟ به خودم گوفتم: حتمأ موقع حرف دلشو به جاروش می زنه! ، یه لحظه از خودم بدم اومد که گفتم جارو که حرف نمی زنه ، کم کم به کتاب خونه نزدیک می شدم و حس عجیبی منو گرفت که انگار یکی داشت باهام حرف می زد یک لحظه رفتم زیر آفتاب و چشمم به آسمون رفت و گفتم یا خدا چه نعمتی شکر خداجون . تو همین لحظه انگاریکی بهم می فهموند که:  علی این همه که حرف میزدی خدا با نعمتای بی کرانش که به چشمت می خورد و این حکمت های الهی جوابتو می داد، سریع اشک از چشمم اومد بیرون که  تو دلم گفتم خداجون   منو ببخش که از وجود تو در کنار من در تمامی زندگیم و در تمامی لحظات شیرین و تلخ مطلع نشدم و فهمیدم  که هر کسی یار نمیشه . خدا اولین یار و یاور ما در زندگیست .

من از یارم(پروردگارم) خواستارم که به تمامی انسان های روی زمین خوشبختی و موفقیت بده.آمین

همیشه با خدا باشید تا در آرامش زندگی کنید. تابعد خدا نگهدار.

.

پروردگارم

مـــن آن زاده ی عشـــقم                  که در رهش دیــــوانه گشــتم

مـــن عاشق پروردگــارم                 جزاو دراین دوعالم همرهی ندارم

گـــرشوم عامل گنــاهم                   مـن در بخشش او شـــرم ســارم

ســــزاوارم  ،  ســــزاوارم                 گــــر نپذیرم کـــار گنــــاهـــم

یـــا رب شو تو یار و پناهی                 در ایـــن دنیای پســـت و فانی

از این جمال های زشــت و                 بی راهِ  و  زمزمه های  شیطانـی

                                                                                                    (علی وزیری وصال)

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پرسش مهر ریاست جمهوری شوتوکان جهانی (WUKA)ساساکی ها شوتوکان