نویسنده : علی وزیری وصال
(نامه مجنون به لیلی)
سلام . اگه هنوز دوستم داری نامه ای کع واست نوشتم رو بخون . . . !
از کجا شروع کنم از چی بگم برات . . .! میدونی اگه واسه ارزش انسان کلاس و درس بود دنیا بی رهم نمی شد البته اینم قبول دارم که به این دنیا میگن ( دنیای پست و فانی) . . . ! اگه عشق رو خراب نمی کردند و مقصد عشق واقعی رو می دونستند ، بیشتر آدما عاشق هم بودند و واسه هم ارزش قاعل می شدند .
عشق کلمه ای که باید مثل چیزای دیگه که بارزشند(قرآن، ناموس ، حرمت ، حجاب ، غیرت ، نماز ، احترام و . . . ) ، با ارزش بدونیم . عشق حقیقی هیچ وقت انسان رو بد و گناه کار نمی کنه چون مقصد و اهدف نهاییش خداست و از همه مهم تر خالق عشق واقعی خداست ، حلا شاید بپرسی از کجا بدونیم که عشقمون واقعی ، من یه اعتقاد دارم که عشق واقعی بطور کلی هشت تا قانون داره:
1.قبولی خداوند
2.دوطرفه بودن عشق 3
.صداقت 4
.امید الهی و اعتماد به نفس
5. اراده و تلاش
6. عشق ورزیدن به معشوق بدون توقع
7.آزادی(وابسته نبودن)
8. اعتماد به همدیگر .
من عشق واقعی مو برات گذاشتم ، گفتم هستی؟ گفتی آره هستم و می خوامت ، همیشه با هم حرف می زدیم تو زبونمون فقط اسم خدا بود و برای آیندمون آرزو داشتیم می گفتیم (اینشاءالله .) . منم وقتی کارو عشق حقیقی رو ازت دیدم بهت عشقمو دادم ، دلمو بهت دادم. . .!
دل بردن از عاشق آسونه اما نگهداشتنش خیلی خیلی سخته ، تو تمام شرایط ، تو افسردگی ها ، تو تنهایی ها تو شرایطی که برات سخت بود حتی باعث آبرو رفتگیمون میشد کنارت بودم اما حتی بخدا اندازه یه نوک سوزن بهت جسارت یا بی ادبی نکردم و خودمو با تکرار جمله ( لعنت خدا بر شیطان رانده شده . . .) کنترل می کردم .
بزرگترین اتفاقی که رام تو عشقمون برام افتاد خیانت دوستم بود که به من ضربه زد منو از تو که عشق واقعیم بودی دور کرد و هم از نظر دوستی و مرام و هم از نظر مادی ضربه خوردم می بینی با سادگی که داشتم یه همکلاسی که دوسال کنار هم درس می خوندیم به من خیانت کرد. دلیل دوری سه ماه من از تو این بود . . .! من نمی خواستم از خانوادم و عشقم دور بشم ، نمی دونم شاید این حکمت الهی بود . این برام یه تجربه و درس و عبرت شد از همه لحاظ. . . !
وقتی به شهرمون رسیدم ، دیدم پدر و مادرم با گریه منو می خوان ولی از خودم بدم اومده بود . وقتی اومدم پیشت فهمیدم تو این مدت دوری از من ، تو هم سخت ترین و بدترین حال و احوال رو گذروندی ، بعد از چند وقت بحث دوری باز با هم مهربون و خدایی شدیم اما دیدم چهرت خیلی شکسته و فهمیدم شبا گریه میکنی و از من بدت میاد وقتی این رو فهمیدم هزار با سرمو به دیوار میزدم. گفتم بذار ازت جداشم من لیاقت همچین عشقی رو ندارم ولی تو پا فشاری کردی. . . به خودم گفتم چرا می خوای به عشقت جفا کنی ؟ با تمام وجود سعس کردم تلاش کردم که از افسردگی درت بیارم
و دیگه شبا گریه نکنی بعد دو ماه با تلاش و سعی به حرمت الهی و عظمت الله تو روح و روانت بهتر شد به خودم افتخار می کردم که عشقم دوبار به امید و ایمان رسید و همیشه به خدا می گفتم: خداجون شکرت که کاری کردی عشق من میتونه با خدای خودش یعنی خودت خدا جون راز و نیاز کنه و نمازشو دوباره ادامه بده . این برام بزرگترین افتخار بود. . . . . اما یه روز گفتی یه دفتر خاطره دارم می خواهی بخونیش ؟ گفتم: بله چرا که نه گفتی: پس اگه تو هم دفتر خاطره داری بیار باهم عوض کنیم . . .
یه روز دفترمو ورداشتم و با ذوق و شوق به دیدنت اومدم و با هم از زندگی ، عظمت خدا ، اسم فرزندمون، نماز و خانواده هامون حرف می زدیم وقتی که حرف و گفتگوی شیرینمون تموم شد از تو کیف قهو ه ای رنگت یه دفتر صورتی رنگ با یه قفل کوچولو روش بود بهم دادی و گفتی این دفتر خاطراتم !
منم دفترمو بهت دادم و دفترتو ازت گرفتم ولی گفتی صبر کن اینم کلیدش . . . !
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم که چی تو این دفتره ؟ باهمدیگه خداحافظی کردیمو من امدم خونه . . . دفتر رو سریع باز که کردم دیدم خیلی خاطره نوشتی خیلی زیاد بود گفتم بذار بعدا می خونم سریع گذاشتمش یجای امن . . . وبعد از گذشت کارام دفترو که باز کردمو صفحه ی اولش رو که خوندم چشمام پر از اشک شد از تمام دردِ تنهایی و بی کسی که تو مدت دوری کشیده نوشته بودی و هم از آرزوهات که دوست داشتی باهم با داشته باشیم کلاً یه نامه هم به من هم به خدای مهربونمون نوشته بودی
می دونی چقدر دوستتدارم ، می دونی چقدربرام ارزش داری چون عشق واقعی من هستی . وقتی از کنارم رفتی آخرین جمله ای که گفتی : خیلی دوست دارم با خدام باشم ، من خدام و از یاد بردم برو برو)
از این به بعد فهمیدم که به عشق الهیت رسیدی و دوستداری مثل من با خدا باشی . اول اسرار و التماست کردم اما فایده نداشت ولی دیگه فهمیدم که بهت وابسته شدم نه عاشق دیگه گفتم بذار آزادت بذارم و با خدای خودت راز و نیاز کنی. مادرم مهربونم بهم گفت عزیزم ناراهت نباش تازه اول عشقتی اون دوست داره بذار با خداش باشه و حرف دلشو با خدا بزنه . . . . .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پس همیشه بدانیم برای ثبت نام در عشق واقعی اول گفتگو و وصال به خدا بعد عشق زمینی . . .
امیدوارم از این داستان شیرین هم لذت ببرید. . . . . . . . !
، ,تو ,عشق ,هم ,رو ,یه ,عشق واقعی ,، تو ,هم از ,و از ,به من

درباره این سایت