رمان کوتاه بنام:
یار علی!
نویسنده : علی وزیری وصال
سلام . . . خوب بخونید!
ساعت 12 شب بود که آماده شدم واسه خوابیدن ، اما یه احساس تو وجودم بود. . . آروم دراز کشیدم ولی یه سوال واسم پیش اومد اتفاقی که : آیا دوست داشتن جرمه ؟ نمیدونم یدفعه گوشیمو ورداشتم و این سوال رو به چند نفر فرستادم ، اما از کسی خبری نشد!؟ اما یه پیغام واسم اومد که نوشته بود: "سلام ، نه جرم نیست ولی به شرط اینکه توام با هوس نباشه!"
یک لحظه به ذهنم پاسخی خطور کرد ، پیامی نوشتم:" آفرین ، هوس نه دوست داشتنه ، نه عشق" چند دقیقه بعد پیغام اومد که نوشته بود:"هر انسانی حق دوست داشتن و دوست داشتنی شدن رو داره"
پاسخ دادم :"درسته ، اما این ضرب المثل امروزی هم ضمیمه این میکنیم(که مردم عقلشون به چشمشونه)
پاسخ داد: "بله متاسفانه،خبر دیگه علی آقا؟"
پاسخ دادم: " خبر از دنیای من : 1.سلامتی 2. موفقیت 3. دنیایی آرام توأم ازدانش و علوم ناشناخته الهی. شما چه خبر؟"
دلیل از این پاسخ این بود که خیلی عاشق درس و تحقیق و پژوهش بودم و اسم خودمو گذاشته بودم پژوهشگر. یکم دلم به دنیای علم و دانش رفت و فکرم به چیزایی بود که هنوز برای ما شناخته نشده و فقط خدا خالق و دانا این علوم هستش چند لحظه بعد. . .
پاسخ داد:" خداروشکر ، منم سلامتی و سعی و تلاش و پشتکار برای داشتن روزهای خوب و خاطرات خوب"
تو دلم گفتم آفرین به این همه امید و پشتکار .
پاسخ دادم:"اهل مطالعه که هستید؟ . . . بیشتر چه زمینه ها؟"
تودلم گفتم الان چی می خواد بگه؟
پاسخ داد:" صد در صد ، آموزشی ، علمی ، تاریخی ، داستان های آموزنده"
به خودم گفتم: ای ول پس به دانش و موارد مورد علاقش به من هم می خوره"
ازش پرسیدم" آیا عاشق چیزی یا کسی باشیم حتمأ بهش می رسیم ؟"
آخه برای خودم هم سوال بود ، منم عاشق بودم. . .!
تودلم گفتم چی می خواد بگه؟ یعنی چه پاسخی داره که بده؟ پاسخ داد:
" پنجاه ، پنجاه ، من کلی عاشق میشناسم که به عشقشون نرسیدن"
من مخالف شدم و سریع تو ذهنم یک جواب محکم اومد و پاسخ دادم:
" ولی من یک اعتقاد دارم: عشق ، قانونی داره که خداوند قاضی آن است:
1.قبولی خداوند 2.دوطرفه بودن عشق 3.صداقت 4.امید الهی و اعتماد به نفس 5. اراده و تلاش 6. عشق ورزیدن به معشوق بدون توقع 7.آزادی(وابسته نبودن) 8. اعتماد به همدیگر .
با این قوانین به این عشق ، عشق واقعی می گویندکه به همدیگرخواهند رسید."
واقعاً دیگه گفتم مخالفت خودمو اعلام کردم و با یک پیام پاسخ داد:
" براوووو، احسنت، آفرین، زیبا گفتی "
منم پاسخ دادم:" ممنون"
با پاسخی که داد مطمئن شدم که تسلیم حرف من شد. . . . بدون خداحافظی
گوشیمو گذاشتم کنارم و آروم به خواب رفتم. . .
ساعت 6 صبح بود که چشمام باز شد. . . بیدار شدم. . . نگاهی به پنجره کردم یک لحظه دیدم که هوا داره آروم روشن میشه واسه بیدار شدن زود بود . . .
گفتم: بذار یکم دیگه بخوابم . . .
چشمامو بستم ولی انگار یکی بهم می گفت: پاشو کار داری . . .
یه حسی منو گرفته بود که انگار دلم برای یکی تنگ شده . . .
یه بغز تو گلوم افتاده بود که انگار واقعاً دلم برای یکی که ازم دور هستش تنگه . . .
به خودم گفتم: علی یعنی چی شده؟ تصمیم گرفتم برم حموم ، وقتی پامو تو حیاط گذاشتم دیدم هوا سردِ ، رفتم که صورتمو بشورم آب سرد بود دیگه چاره ای نداشتم ، وقتی آب رو به صورتم زدم انگار عصاب صورتم یخ کرد، گفتم: حالا موقع حمومِ! رفتم آبگرم کن رودیدم آب داغِ داغِ گفتم امروز ، روز خوبیه ، سریع رفتم حموم و امدم بیرون، بعد از یه صبحانه و یه چای مَشت ، رفتم وسایلمو جمع کنم که وقتی گوشیمو ورداشتم ،دیدم یکی از عزیزانم پاسخ پیام دیشب رو داده ، گفتم بعد 8ساعت حالا پیام بهم رسید بهش پیام دادم اونم پیام داد دیدم نه بیداره پس الان پیام منو دیده ، رفتم تو خاطراتم و تو ذهنم گفتم: این همون کسی بود که تو بد ترین شرایط زندگیم پیشم بوده در خاطراتم: تغریبأ یکسال پیش تو بیمارستان وقتی بعد از حمله تشنج به مغزم به هوش اومدم اون زیر دستگاه تنفس و کنترل قلب روی تخت تو قسمت اورژانس کنار من بود. اون هم تشنج کرده بود ، مادر مهربون و معصومش که بهش میگم خاله جون بالاسرش بود وقتی بهوش امده بودم منم حس بینایی و کنترل عصابم رو از دست داده بودم و مادر مهربونم بالا سرم که با صورتی آشفته بهم نگاه می کرد.
خاله جون خیلی نگران فرزندش بود ، مثل پروانه دور شمع ، منم ناراحت شدم . . . براش دعا کردم که بهوش بیاد و حالش بهتر بشه ، وقتی حالش بهتر شد من خوشحال شدم. از خاطرات پریدم بیرونو به خودم اومدم . . . تو پیام نوشته بود :" سلام نه ، چیه بازم عاشق شدی؟" با سلام و احوال پرسی بهش پیام دادم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم آماده شدم برای رفتن به کتابخونه . درب حیاط رو که باز کردم گفتم : بسم الله الرحمن الرحیم. دوتا کیف همرام بود، یه کیف واسه
کتابها و یکی دیگه برای لب تاپ ، به سمت کتابخونه حرکت می کردم ، می دیدم چه هوایی ، چه صبح قشنگی ، هوا خیلی عالی بود .
دوباره ذهنم رفت به سمت همون دلتنگی ، دوباره حس و بغز تو وجودم رو گرفت انگار یکی رو دارم که یار منه و دوستش دارم و نمی تونم رهاش کنم ، تو کوچه پس کوچه ها راه می رفتم و مردم و میدیم ، هرکی دنبال کار خودش بود و زندگی می کرد یدفعه دیدم که یه بوی بسیار دیونه کننده از نون های محلی به مشامم خورد، یکم جلوتر دیدم چند نفر از خانم های محل نشست و دارن نون محلی درست می کنند و به مردم محل می فروشند. هیچ به راه خودم ادامه دادم که صدای گنجشک ها هم به گوشم می رسید واقعا عاشق این صبح و روز بودم ولی هنوز بغز منو گرفته بود و اذیتم می کرد و برام کنجکاوی بوجود آورد که چرا اینجور شدم؟
تو همون لحظه تو دلم گفتم: من یکی رو می خوام که باهم دیگه کلی گفتگو کنیم و تمام حرف دلمو بهش بزنم، یکی که بهش اعتماد داشته باشم و از داشتنش لذت ببرم ،کسی که راز دارم باشه و من هم برای اون. تو همون لحظه نصیحت مادرم به ذهنم رسید که مادر گفته بود،( عزیزم همیشه راز دار باش و رازتو به هر کسی نگو) ، به خودم گفتم آره مادرم راست می گفت باید رازمو نگهدارم. ولی من اگه با کسی دردودل نکنم که می میرم داشتم به راهم ادامه می دادم که به یک پارک رسیدم که به پدری دیدم که با دختر کوچولوی خشکلش داره بازی می کنه یه لبخند کوچیک زدم و یواش با صدای آروم گفتم ماشاالله . . . !
بخودم گفتم دختر و پدر چه ارتباط صمیمی باهم دارند . از پارک گذشتم و وارد یک کوچه شدم هنوز تو فکر بودم و سرم پایین بود ، سرمو که بالا آوردم دیدم یک زوج جوون بیست متر جلوتر از من دارن کنار هم به سمت جلو راه می رند. اول احساس حسودی کردم اما سریع خودمو اصلاح کردم ، می دیدم با چه لبخند و آرامشی با هم در گفتگو هستند و می خندند ، پسر جوون یک پیراهن چهار خونه قرمز و سفید رنگ ، با یه شلوار مشکی و یه کوله پشتی کرم رنگ هم روی شونه چپش داشت و لاغر اندام بود و خانومش با اعبای مشکی برسر و با دوتا کیف بدست داشت راه می رفت . . .
سرمو انداختم پایین با خودم گفتم یعنی میشه منم با یکی دردودل کنم ؟!!!
یک لحظه از فکر اومدم بیرون سرمو که بالا اوردم دیدم زوج جوون از کوچه خارج شد.
گفتم خدا نگهدارشون . یه لحظه رفتم تو فکر عشق و زندگی و همسر داری سریع خودمو اصلاح کردم. به خودم گفتم خجالت بکش زوده براتو. .!
از خودم پرسیدم این همه انسان روی زمین ، این همه آدم که دارم می بینم حرف دلشونو با کی می زنند . کجا حرف دلشونو تخلیه می کنند و خالص می شند؟
آیا همش همسر میتونه راز دار باشه
به تحقیق و دست آورد های خودم تو روانشناسی فکر کردم که دلیل افسردگی آدما نداشتن یه همزبون و همیارِ کسی که پیشش گریه کنیم و از زندگیمون براش بگیم ، چون آدم یه موجود اجتماعی هستش که از تنهایی بدش میاد کسانی هم که از تنهایی خوششون میاد بی شک افسورده و ناراحت هستند ، داشتم زیر درخت ها راه میرفتم که صدای کلاغ ها به سرم می رسید و باد به درخت های سرسبزو می وزید و منم قدم می زدم که به چشمم به یک رفتگر افتاد که داشت چارو می زد می گفتم این رفتگر الان تو چه فکری هستش؟ یارش کیه؟ به خودم گوفتم: حتمأ موقع حرف دلشو به جاروش می زنه! ، یه لحظه از خودم بدم اومد که گفتم جارو که حرف نمی زنه ، کم کم به کتاب خونه نزدیک می شدم و حس عجیبی منو گرفت که انگار یکی داشت باهام حرف می زد یک لحظه رفتم زیر آفتاب و چشمم به آسمون رفت و گفتم یا خدا چه نعمتی شکر خداجون . تو همین لحظه انگاریکی بهم می فهموند که: علی این همه که حرف میزدی خدا با نعمتای بی کرانش که به چشمت می خورد و این حکمت های الهی جوابتو می داد، سریع اشک از چشمم اومد بیرون که تو دلم گفتم خداجون منو ببخش که از وجود تو در کنار من در تمامی زندگیم و در تمامی لحظات شیرین و تلخ مطلع نشدم و فهمیدم که هر کسی یار نمیشه . خدا اولین یار و یاور ما در زندگیست .
من از یارم(پروردگارم) خواستارم که به تمامی انسان های روی زمین خوشبختی و موفقیت بده.آمین
همیشه با خدا باشید تا در آرامش زندگی کنید. تابعد خدا نگهدار.
.
پروردگارم
مـــن آن زاده ی عشـــقم که در رهش دیــــوانه گشــتم
مـــن عاشق پروردگــارم جزاو دراین دوعالم همرهی ندارم
گـــرشوم عامل گنــاهم مـن در بخشش او شـــرم ســارم
ســــزاوارم ، ســــزاوارم گــــر نپذیرم کـــار گنــــاهـــم
یـــا رب شو تو یار و پناهی در ایـــن دنیای پســـت و فانی
از این جمال های زشــت و بی راهِ و زمزمه های شیطانـی
(علی وزیری وصال)
، ,تو ,گفتم ,یه ,یک ,یکی ,بود که ,که به ,به خودم ,پاسخ داد ,خودم گفتم ,سریع خودمو اصلاح


درباره این سایت